
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
در اتاقو که باز کردم، دیدم رو تخت من خوابیده، البته اتاق مهمان تختی بنام تخت "من" نداره، ولی از باب خلوتی که بیشتر مواقع داره، عادتم شده بود روی اون تخت بخوابم.
سرش زیر پتو بود و با صدای چمدون من که روی زمین کشیده میشد، بیدار شده بود. برخلاف دوسه نفر دیگه که با اخم پاشده بودن تا نشون بدن نباید چمدونمو وقتی اینا خوابن روی زمین بکشونم یا لامپو روشن کنم*، اون با خنده پاشده بود و اولین نفر بود که باهام ارتباط چشمی برقرار کرده بود.
دوسه روز اولو نتونستم درست و حسابی باهاش آشنا بشم، معمولا صبحا که 7 میرفتم، اون ساعت بیداریش 8 بود، شبام که میومدم معمولا اتاق انقد شلوغ پلو میشد که من ترجیح میدادم خودمو قاطی بحثی نکنم که بتونم بخوابم!
برخوردی باهم نداشتیم تا شد آخر هفته و سر میز صبحونه بهش برخوردم. سارا، یه دختر عینکی، با موهای فر و دندونایی که از هم فاصله داشتن. اولین چیزی که باعث شد رغبت همصحبتی باهاشو پیدا کنم، لبخند دائمیش بود. یعنی چه وقت سلام، چه تعارف یه خوراکی، چه یه سوال، چه تعریف خاطره تلخ یا شیرین، لبخندهرو داشت.
اومده بود تهران تا چندتا کتاب بخره و بره دکتر!... معمولا دوست ندارم از بچههایی که تازه باهاشون آشنا میشم، درباره زندگیشون چیزی بپرسم و درواقع ترجیح میدم کل روابطم به سلام-خداحافظی خلاصه بشه، ولی سارا خودش شروع به تعریف کرد. بچه اول خونواده 5 نفرشون بود که مامانش از دن
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
داشتم دنبال ماشین یکی از اساتید میگشتم تا یکی دیگهشون که پروازش آخرای شب بود بتونه چمدونشو جا بده و با ماشین دبیر اجرایی بیاد ضیافت شام خارج شهر، تو این بدو بدو کردنا از ماشین اصلی جا موندم و مجبور شدم با ماشینی که بچههای کادر اجراییو میاورد بیام، این شد که وقتی ماشین جلوی باغ وایستاد، دیگه سرمو رو گردنم حس نمیکردم و چشام جلوتر از خودم میرفتن بس که اینا یه بند جیغ زدن و حرف زدن و سوال پرسیدن.
مهمونا توی محوطه پخش بودن و بچهها به محض پیاده شدن پی عکس و فیلم، تو این فرصت که کسی دنبالم نمیگشت، دنبال یه جای آروم میگشتم که یکم به خودم بیام و حقیقتا جایی غیر از سرویسای بهداشتی رو خلوت پیدا نکردم! مقنعه رو درآوردم، موهامو باز کردم و سعی کردم درد ناشی از شکست موهایی که از شیش صبح تا نه شب پیچ و تاب خورده اون زیر مونده بودن رو به سردرد ناشی از جیغ و فریاد دو ساعت متوالی بچهها تا درب عمارت ربط بدم و هرچی بیشتر تلاش میکردم، کمتر موفق میشدم که در باز شد و نازنین زهرا با مامانش اومد تو! مادرش سعی میکرد بهش توضیح بده که بخاطر بعد مسافت عمارت اصلی تا سرویسای بهداشتی، تصمیمشو برای تخلیه کلیههاش بگیره وگرنه تهدیدات مادرانه رو تا بعد شام باید تحمل کنه. همینجور که نهنه کنان طول سرویسو بالا میومد، رسید به من و متوقف شد. با ادبیات خودش سعی میکردم حرفای مادرشو تکرار و تایید کنم که پرید وسط حرفم و
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
ساعتهاست که به پشت روی تختم دراز کشیدم و نمیدونم دقیقا به چی فکر میکنم یا قراره به چه نتیجهای برسم!
ذهنم میپره و به دیروز عصر مثل الان برمیگردم، ۳:۱۵ دیروز چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ منتظر چی بودم؟... خسته بودم و در برابر خواب مقاومت میکردم انگار که منتظر پیشامد خاصی باشم، یادم نمیاد کی اما چشمهامو که باز کردم ساعت یه ربع به پنج شده بود و ۴۵ دقیقه از موعد قرص ویتامین B1 که دکتر "ی" سه روز پیش برام تجویز کرده بود، میگذشت. یاد تهدیداتی که کرده بود افتاده بودم و لذت غلت زدن بعد خواب رو از خودم گرفته بودم تا وجدان درد نگیرم. لباسهایی که برای برنامه سوپرایز عصر شسته بودم، خشک شده بودن و منتظر اتو بودن. وسواسی که روی انتخاب رنگ لباسا داشتم رو گذاشتم جلوم و حساب کتاب کردم که اگه از ساعت ۵ شروع کنم، تا شیش به نتیجه میرسم و میتونم تا شیش و نیم خودم رو قرار برسونم. نتیجه امتحان کردن ترکیب رنگای مختلف، لباسی شد که با اون چیزیکه شسته بودم ۱۸۰ درجه اختلاف رنگ داشت و حالا ساعت یه ربع به شیش بود. توی آینه در حالیکه بابا زنک زده بود تا بپرسه کجام، کی حرکت میکنم و وقتی حرکت کردم در رو نبندم چون داه میاد، به خودم نگاه میکردم و به اینکه چرا رنگ پریده به نظر میام. روی میز رو نگاه کردم و فکر کردم رنگ صورتی ملایم بتونه سفید بیحال صورتم رو تغییر بده و از فکر اینکه براش رو توی چه زاویهای حرکت بدم تا
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه