خرید بک لینک
آدمی میتونه عصر و شنبه شبش، شبیه عصر و جمعه شب بشه، و حتی میتونه یه هفتهش کلا جمعه بشه درواقع! یا به واقع نسرینمون حتی.

پ.ن: عکس تزیینی نیست، شخص خودم از یه عصر وصف شده گرفته که صاحب بشقاب سمت چپ الان فرسنگها ازم دوره و داره مامان میشه :)...

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

در اتاقو که باز کردم، دیدم رو تخت من خوابیده، البته اتاق مهمان تختی بنام تخت "من" نداره، ولی از باب خلوتی که بیشتر مواقع داره، عادتم شده بود روی اون تخت بخوابم. سرش زیر پتو بود و با صدای چمدون من که روی زمین کشیده میشد، بیدار شده بود. برخلاف دوسه نفر دیگه که با اخم پاشده بودن تا نشون بدن نباید چمدونمو وقتی اینا خوابن روی زمین بکشونم یا لامپو روشن کنم*، اون با خنده پاشده بود و اولین نفر بود که باهام ارتباط چشمی برقرار کرده بود. دوسه روز اولو نتونستم درست و حسابی باهاش آشنا بشم، معمولا صبحا که 7 میرفتم، اون ساعت بیداریش 8 بود، شبام که میومدم معمولا اتاق انقد شلوغ پلو میشد که من ترجیح میدادم خودمو قاطی بحثی نکنم که بتونم بخوابم! برخوردی باهم نداشتیم تا شد آخر هفته و سر میز صبحونه بهش برخوردم. سارا، یه دختر عینکی، با موهای فر و دندونایی که از هم فاصله داشتن. اولین چیزی که باعث شد رغبت همصحبتی باهاشو پیدا کنم، لبخند دائمیش بود. یعنی چه وقت سلام، چه تعارف یه خوراکی، چه یه سوال، چه تعریف خاطره تلخ یا شیرین، لبخندهرو داشت. اومده بود تهران تا چندتا کتاب بخره و بره دکتر!... معمولا دوست ندارم از بچههایی که تازه باهاشون آشنا میشم، درباره زندگیشون چیزی بپرسم و درواقع ترجیح میدم کل روابطم به سلام-خداحافظی خلاصه بشه، ولی سارا خودش شروع به تعریف کرد. بچه اول خونواده 5 نفرشون بود که مامانش از دن

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

منهای قطعهای که زیر دستمه و با لمسش لذت تابیدن آفتاب صبحگاهی امروز و تبریکات بعدش رو یادآور میشم، امسالم مصادف شد با سالگرد قمریایی که درواقع باعث شد برای اولین بار معنی سالگردو عمیقا درک کنم! بله خلاصه، بدین ترتیب جشنم رو با تولد پیامبر و نوهش سهیم شدم، ۲۹ئم رو فوت کردم و تا جایی ذهنم یاری میکرد، همرو یاد کردم...هیچم قصد ندارم دفترقلم بدست، حساب کتاب کنون، غصه ۲۹ فوت شده رو بخورم و چشمانداز از دست رفته و پیش رو رو بنگرم :| اگه زندگی گذاشت حالا! لب و دلتون عید باشه و عیدتون مبارک :) پ.ن: خیر، کیک عروسی و شمع و کلاه بوقی و درخت کریسمس نداشتیم :دی ، یه لوز از کیک شکلاتی داخل یخچال را برداشته، یه عدد کبریت داخلش کاشته و سپس همینجور که میبینین جلوه بصری پُست را ازش اتخاذ یا استخراج کرده و یه چهارمشم خورده مابقیشم به یخچال بازگرداندیم. ظاهر و باطن اقا، انقد من روراستم ها!

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

دوستمون داره تو گوشم فریاد میزنه که "جان جوانی مرا پیر ترانه کردهای" و غیره ولیکن من به درجهای از عرفان رسیدم که میتونم در آن واحد صداهای اطرافمو ایگنور کنم، گوشمم بِکَنَم، مغزمو بذارم جاش، به حرفای اون گوش بدم درواقع. دیروز کل مدتی که دکتر "م" داشت سوالمو با بیحوصلگی جواب میداد، من سعی میکردم مردمک چشمامو بدون اینکه تکون بخورن یا از حالت زوم دربیان روی مردمک چشم چپ اون ثابت نگه دارم و تمرکزمو از رو نارنگیایی که خورده بود بردارم و بذارم رو حرفاش! ولی هرچی بیشتر سعی میکردم، کمتر موفق میشدم. چشم چپم زوق زوق میکرد و بطور واضح مسیر عصب بیناییم که به پَسِ سرم میرسید رو حس میکردم. آخرای حرفاش دیگه تصویرش تار شده بود که یادم اومد ثابت نگه داشتن مردمکو با پلک نزدن قاطی کردم. به همین فجاعت. برگههای مقاله خانم "ع" که دیروز اولین آشناییمون باهم بود رو تو اتاق دکتر "ش" جا گذاشتم و امروز که بهم زنگ زد تا سراغشونو بگیره، تا چند ثانیه اول مغزم قفل شده بود و هی دنبال کلیدواژه میگشت که خانم "ع" رو سرچ کنه و آخرم "حامله" باعث شد یادم بیاد دارم با کی حرف میزنم!... بله، خانم "ع" باردار بود و از نظر من از روی فرم نشستن و بلند شدن و ایستادنش کاملا میشد اینو فهمید، ولی وقتی دیروز کنارم نشست، در جواب سوالم که ازش پرسیده بودم آیا بارداره، با تعجب نگام کرده بود و پرسیده بود از کجا فهمیدم! چون به کسی نگ

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

یکی از دوستان یه صفحهای رو تو اینستاگرام معرفی کرد که مورد اعتمادش بود و اجناس متفاوتی رو از برندای مختلفی توی اروپا خریداری میکرد و میفرستاد ایران. دیشب یکسری جنس رو معرفی کرد و طبق روال معمول، اسم برند رو هم کپشن کرده بود. من مدتها بود دنبال اینجور مدلی بودم و با دیدنش ترغیب شدم که سفارش بدم، ولی ازونجایی که چند روز پیش ایشون برای خرید حضوری از یه برند توی فروشگاه بود و مستقیم عکس رو خودش از جنسا میگرفت و میفرستاد و روی اتیکت قیمت رو تیره میکرد، من کنجکاو شدم که خودم قیمت اون جنس رو توی سایت برند چک کنم. اجناس توی آف بودن و قیمت که پایین این جنس خورده بود 19,99 EUR بود، قیمتی که ایشون توی پیج اینستاگرامش نوشته بود 266هزار تومن بود. خب این تفاوت تقریبا سه برابر، باعث شد که من برم و از فروشنده بپرسم که دلیل تفاوت قیمتشون چیه _ با علم به اینکه هزینه ارسال به ایران و سود هم مطرحه، تفاوت ۳ برابری با توجه به اینکه اجناس بصورت تکی فرستاده نمیشن، برای من عجیب بود و هست کماکان_ فرد فروشنده اول بصورت طبیعی برخورد کرد و گفت بستگی داره از کدوم کشور سایت رو چک کنین، اینکه تخفیف داه یا نه، خب این برند توی اروپا اکثرا شعبه داشت و وقتی زبون خود سایت رو تغییر میدادی میتونستی قیمتای درج شده رو بخونی، یعنی چیز تخصصی نبود که یک نفر بخواد بعنوان جواب دندان شکن به کسی بده، پس من در جواب ایشون نوشتم ک

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

بعضی حسها یهویی میان، یهویی حال آدمو خوب میکنن و یهویی میرن! شاید تو نگاه اول رفتنشون غمانگیز به نظر بیاد، ولی موندشون ممکنه تاثیر خوبشونو بد کنه، کی میدونه...! سرم پایین بود و مشغول گوشیم بودم که در اتاق باز شد و مسئول خوابگاه همراه با یه خانوم که بعدها فهمیدم مادر یکی از دختراست، وارد شد، یه نگاه به اطراف انداخت و دنبال یه تخت خالی که پایین باشه گشت، میدونستم تختای پایین پره پس گفتم موردی نداره من جابجا میشم که ایشون راحت باشن، مسئول خوابگاه رفت و ما تنها موندیم. نشست روی صندلی، یکم جابجا شد و قیافه نیمه مبهوت منو که دید لبخندی زد و شروع به تعریف کرد بی اینکه من چیزی بپرسم. از کرمانشاه میومد و نوبت دکتر داشت، و هیچکدوم از حرفاش منو اونقدر که ظاهرش متعجب و جذب کرده بود، نکرد. چشمهای عجیب با ترکیب رنگی از عسلی، میشی و رگههای قهوهای روشن، قد بلند و اندامی که بعد خودش توضیح داد دلیلشون ورزشه. کاملا مامان بود! از نگرانی برای من صبحا که میخواستم برم و پیگیر صبحانه خوردنم میشد، تا شبها قبل خواب و نصیحت و صحبت از این در و اون در. روز اخر برام تعریف کرد که دخترش و نوهش چه شرایطی دارن، که دوتا پسرش رو چه امیدا داشت و چه عروسهایی داره، که میخواد از ایران بره و وقتی من گفتم همسرتون چجوری یه دختر کرد زیبا مثل شمارو میتونه رها کنه که تنها برین، تیر خلاص نصیحتای چند شب گذشتش رو زد و اصرار

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

داشتم دنبال ماشین یکی از اساتید میگشتم تا یکی دیگهشون که پروازش آخرای شب بود بتونه چمدونشو جا بده و با ماشین دبیر اجرایی بیاد ضیافت شام خارج شهر، تو این بدو بدو کردنا از ماشین اصلی جا موندم و مجبور شدم با ماشینی که بچههای کادر اجراییو میاورد بیام، این شد که وقتی ماشین جلوی باغ وایستاد، دیگه سرمو رو گردنم حس نمیکردم و چشام جلوتر از خودم میرفتن بس که اینا یه بند جیغ زدن و حرف زدن و سوال پرسیدن. مهمونا توی محوطه پخش بودن و بچهها به محض پیاده شدن پی عکس و فیلم، تو این فرصت که کسی دنبالم نمیگشت، دنبال یه جای آروم میگشتم که یکم به خودم بیام و حقیقتا جایی غیر از سرویسای بهداشتی رو خلوت پیدا نکردم! مقنعه رو درآوردم، موهامو باز کردم و سعی کردم درد ناشی از شکست موهایی که از شیش صبح تا نه شب پیچ و تاب خورده اون زیر مونده بودن رو به سردرد ناشی از جیغ و فریاد دو ساعت متوالی بچهها تا درب عمارت ربط بدم و هرچی بیشتر تلاش میکردم، کمتر موفق میشدم که در باز شد و نازنین زهرا با مامانش اومد تو! مادرش سعی میکرد بهش توضیح بده که بخاطر بعد مسافت عمارت اصلی تا سرویسای بهداشتی، تصمیمشو برای تخلیه کلیههاش بگیره وگرنه تهدیدات مادرانه رو تا بعد شام باید تحمل کنه. همینجور که نهنه کنان طول سرویسو بالا میومد، رسید به من و متوقف شد. با ادبیات خودش سعی میکردم حرفای مادرشو تکرار و تایید کنم که پرید وسط حرفم و

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

ساعتهاست که به پشت روی تختم دراز کشیدم و نمیدونم دقیقا به چی فکر میکنم یا قراره به چه نتیجهای برسم! ذهنم میپره و به دیروز عصر مثل الان برمیگردم، ۳:۱۵ دیروز چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ منتظر چی بودم؟... خسته بودم و در برابر خواب مقاومت میکردم انگار که منتظر پیشامد خاصی باشم، یادم نمیاد کی اما چشمهامو که باز کردم ساعت یه ربع به پنج شده بود و ۴۵ دقیقه از موعد قرص ویتامین B1 که دکتر "ی" سه روز پیش برام تجویز کرده بود، میگذشت. یاد تهدیداتی که کرده بود افتاده بودم و لذت غلت زدن بعد خواب رو از خودم گرفته بودم تا وجدان درد نگیرم. لباسهایی که برای برنامه سوپرایز عصر شسته بودم، خشک شده بودن و منتظر اتو بودن. وسواسی که روی انتخاب رنگ لباسا داشتم رو گذاشتم جلوم و حساب کتاب کردم که اگه از ساعت ۵ شروع کنم، تا شیش به نتیجه میرسم و میتونم تا شیش و نیم خودم رو قرار برسونم. نتیجه امتحان کردن ترکیب رنگای مختلف، لباسی شد که با اون چیزیکه شسته بودم ۱۸۰ درجه اختلاف رنگ داشت و حالا ساعت یه ربع به شیش بود. توی آینه در حالیکه بابا زنک زده بود تا بپرسه کجام، کی حرکت میکنم و وقتی حرکت کردم در رو نبندم چون داه میاد، به خودم نگاه میکردم و به اینکه چرا رنگ پریده به نظر میام. روی میز رو نگاه کردم و فکر کردم رنگ صورتی ملایم بتونه سفید بیحال صورتم رو تغییر بده و از فکر اینکه براش رو توی چه زاویهای حرکت بدم تا

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

در واقع الان اون یه دونه سلول که خانوم میم روش نمیدونم چیچی پاشیده که یه سلول یا شایدم یه دسته سلول (نفهمیدم اخرش، خود موردم نتونست توضیح بده داستانو :| ) کا۵۶ که پارتیکل ندارن و یبار تو سه روز، یبار تو ده روز، یبار تو یه روز در معرض بمباران دوزهای مختلفی از نمیدونم چیچی قرار گرفتن و الان داور ژورنالشون منتظر نشسته تا خانوم میم توضیح بده چرا فلان جا فلان طور شده و خانوم میم هم الان منتظر منه که همون چراهای بالارو براش توضیح بدم، اصلا مهم نیست! در واقع الان اصلا هیچی مهم نیست! چون روز جمعهس و در این مرز پرگهر یه روز از هفتهرم کَندَن غنیمته، بنابراین من هیچی به هیچکی بدهکار نیستم مخــصوصا به اون دوست محققی که بخش material and method مقالشو من نمیفهمم دقیقا با چی پر کرده که داور یه ورق A4 کامنت داده فقط یه دستی نیاورده بیرون بزنه پس کله نویسنده :| ، و همانا این نویسنده نویسندهایست که ازش میپرسم حجم نمونهت چقدره؟ نگاه میکنه، میپرسم حجمو متوجه نمیشی یا نمونه رو؟ نگاه میکنه، میپرسم الان چندتا سلول داری؟ نگاه نمیکنه استثنا، ولی جای جوابم یه سری چیز میز میگه ازین قبیل که فلان چیو پاشیدم رو یه چیزی،اونو از یه چیز دیگه کشیدم بیرون و اینا که تهش میشه پرانتز بالا... بهرحال که من جمعمو بدهکار هیچکی نیستم مخصوصا بخش تحقیقات کیان پهناورم. اصلا الان دلم میخواد به موارد متعدد متفرقهای بپرداز

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

با استعانت به الطاف بیپایان الهی و امید به مورد عفو و بخشش او واقع شدن، اینجانب به هدف برطرف نمودن سوالی که همینجوری یهو بیمقدمه به خطوات ذهنم خطور نمود، اقدام به برگزاری نظرسنجی از "فقط اونایی که میشناسم" نموده و از نام نبردگان تقاضا دارم به منظور دریافت رمز، خود را به بخش کامنت خصوصی اینجانب معرفی کنند. بدیهیست عواقب اهمال و کوتاهی و جواب نگرفتن بنده، مستقیما متوجه شخص ایشان بوده و نگارندهی حقیر هیچگونه مسئولیتی را برعهده نمیگیرد. لازم به ذکر است که پست آتی حاوی جلوههای بصری بوده و نگارنده از دادن توضیحات اضافی به سایر دوستانی که نمیشناسد معذور است. و شدیدا من الله توفیق

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

صفحه بندی